دوباره با هم بودیم اما این بار همان اول متوجه شدم

 قبل تر ها دیرتر متوجه میشدم ، وقتى بیدار میشدم

اما این بار همون اول فهمیدم که باز هم خواب است

 تو نمیدانستى خواب است و من همه ى کارهایى که تو بیدارى جرئت انجامش را نداشتم بدون ذره اى ترس دنبال کردم و همه ى نگفته هایم را ارام کنار گوش تو خواندم

و تو هم خوشحال بودى نمیدانستى خواب است و خوشحال بودى

واقعى واقعى خوشحال بودى از بودنمان

تا وقتى این طور میشود خوابید ، چه نیاز به بیدارى؟ چه نیاز به زندگى؟


 + خیلى حس خوبیه که خواب باشى و تو خواب بفهمى که این خوابه و اون وقت میتونى همه کار بکنى ، تجربه ش کنید