خسته‌ام، این دست‌ها خسته‌اند و چرا اینقدر خسته‌اند؟

دقیق می‌شوم، دقیق و متمرکز می‌شوم بلکه بشنوم، بلکه صدایش را بشنوم، اما نه. فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می‌زند.

مغزم، مغزم درد می‌کند از حرف زدن، چقدر حرف زده‌ام، چقدر در ذهنم حرف زده‌ام.

خروار، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و...

گفته‌ام و شنیده‌ام، خاموش شده و باز برافروخته‌ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده‌ام، خشم گرفته‌ام و لحظاتی بعد احساس کرده‌ام چشمانم داغ شده‌اند و دارند گُر میگیرند؛

مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.

اشک هرگز!


+محمود دولت‌آبادی

+برای منِ دوستدار توصیف‌های کشدار و خسته کننده کتاب خوبیه!